اشعار و وب نوشته های امید نقوی
ابتدا اینکه: شعر طنز اندر خوشه بندی خلق الله را از سوزن الشعرا در اینجا بخوانید. و: صدای خاتمهی سوت ممتد ماتم سلام خاطره و آرزوی من باهم کجای این شب تیره، کجای این شب شوم کجای این شب درهم، کجای این شب غم برای من که خرابم بگو ستارهی من «قبای ژندهی خود را کجا بیاویزم؟»1 کدام ریل مرا میبرد از این اندوه کدام کوپهی آرامِ واگنِ عالم چگونه میگذرانی مرا از این مرداب به گِل نشسته دلِ خونِ این شکسته بَلَم □ - «هنوز اول عشق است اضطراب نکن تو هم به مطلب خود میرسی شتاب نکن»2 □ منم که پنجرهای رو به چارراه زمان منم که عابر شهر ستارگان هستم جهانِ بیجهت از جان من چه میخواهد منی که سختترین واژهی جهان هستم منی که رازِ ورقهایِ رنگ و رو رفته میان نسخهای از عهد باستان هستم منی که قافیهام از ازل غلط بوده قصیده یا غزلی غرق شایگان هستم درختِ سوختهای زیرِ تازیانهی باد پلنگ زخمیِ این دشتِ نیمه جان هستم جهان بیجهت از جان من چه میخواهد که آخرین نفر از نسل آسمان هستم من اشتباه زمینم اگر که سلطانم من اشتباه زمانم اگر شبان هستم □ - «هنوز اول عشق است اضطراب نکن…» □ به گوش میرسد آواز گنگ کشتیها که میروند از این ساحل جنون کم کم طناب لنگر خود را از این جزیره بکش بکش به صفحهی پایان ذهن خویش قلم □ به روی صندلی یک اتاق دربسته که در نگاهت دیگر گرفته رنگ عدم تو ایستادهای و یک دریچه باز شده به سوی آخر شعری شکسته و درهم صدای خِرخِر آرام مرد آویزان… صدای خاتمهی سوت ممتد ماتم… امید نقوی/ دیماه 88 پی نوشتها: 1-«به کجای این شب تیره بیاویزم/ قبای ژندهی خود را» نیما 2- به گمانم از عشقی است سلام. ابتدا اینکه میتوانید نقد و تحلیل شعر «فدای جزر و مد نیش و نوشت ماه و ماهی ها» را توسط استاد احمد فرجی در اینجا بخوانید. در لبانت فرشته میخندد؛ در نگاهت ولی دو تا شیطان... گونههای تو میوههای بهشت، که حرامند بر منِ انسان باغِ آغوش: چشمهی کوثر؛ امر و نهی تو آیههای عذاب چشم دارند از عسل نخورد کافری در میان باغ جنان اخمِ ابروت:شیخِ ازرق پوش1؛ بر لبت خنده پیر گلرنگ2 است ما نداریم در طریقت تو اعتقادی به غیر پیر مغان3 من تو اَم؛ تو منی که حلاّجم. جرممان روشن است پیش جُنید اهل صورت4 هنوز هم دارند قصد آزار عاشقان جهان کاش میشد زبان شکسته شود، واژهی نفی از میان برود. فکر کن جان من چه میشد اگر تا ابد «نه» نیاوری به زبان! زادهی ماهِ ماهیم، باشد... دختر برجِ عقربی، چه کنم...؟ این ز خود بیخودی که من دیدم نیش و نوش تو را خریده به جان کاش بی نقش شوم پیراهن در غزلچین دامنت باشم... ای پریهای آسمان مبهوت در تو از فرط پاکی دامان امید نقوی/ آبان88 پینوشتها: 1 و 2 و 3: در شرح سودی بر دو بیت زیر آمده است: پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان/ رخصت خبث نداد ار نه حکایتها بود نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان/ هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود اما 1- در مناقب خواجه نوشتهاند که خرقهی ارادت حافظ از طریق پیر ارشاد به شیخ محمود عطار شیرازی مشهور به «پیر گلرنگ» میرسد.2- ازرق پوشان نیز مریدان شیخ حسن ازرق پوش شیرازی هستند که با اصحاب شیخ محمود عطار (پیر گلرنگ) به شدت مخالف بودهاند و گاه کارشان به ضربو شتم و ناسزا میکشیده است. 3- در بیت مذکور مراد از پیر مغان همان پیر گلرنگ و منظور از بدمستان هنگامهای است که با صوفیان ازرق پوش میکردند. ( به اختصار از شرح سودی) 4- در تذکره الاولیا درباره حسین منصور حلاج آمده است: «حلاج با جمعی از صوفیان به پیش جنید آمد و از جنید مسایل پرسید. جنید جواب نداد و گفت زود باشد که سر چوبپاره سرخ کنی. حلاج گفت آن روز که من سر چوب پاره سرخ کنم تو در جامهی اهل صورت باشی» سرانجام پس از مدتها مجموعه شعر دوست عزیز و نازنینمان فرهاد صفریان منتشر شد. داشتن مجموعه شعر دوستان توی کتابخانه آرامش عجیبی به آدم میده. هروقت دلت براشون تنگ میشه چند تا شعر ازشون میخونی و تجسم میکنی که داره خودش با لحن و صدای خودش برات شعر میخونه. کمی از دلتنگی کم میکنه... «پنهان گریه ها» در 3000 نسخه و توسط انتشارات «هنر رسانه اردی بهشت» منتشر شد و در بر دارنده ی 32 غزل برای هر سال زندگی شاعر و یک غزل مثنوی که مرور همین 32سال است می باشد. بعد از خواندنش انشاا... نقدی و نظری در موردش خواهم نوشت. تبریک به فرهاد و همه دوستانش و همه علاقه مندان شعر و ادبیات... . اول مهر، اول آبان، یا که حتی اواسط آذر؟! شاید ... امّا چرا به یادم هست چشمهای مقابلم شد تَر گیج و سردرگم و پریشان و... سال هشتاد و پنج، شاید شش...! - «دکتر او گریه کرد جان شما؛ دکتر او گفت میشود پرپر» ]شاعر اینجای شعر میخندد[ به شما چه که خندهاش عصبی است؟! به شما چه که او خودش حتی خندهاش را نمیکند باور؟! ]منتقد خط کشید بر این بیت[ - «خط سیر روایتش گم شد.» گور بابای هرچه منتقد است خط بکش...خط بکش...بکش...بهتر من برایش بهانهای بودم که سرِ زخمِ کهنه باز شود فکر پرواز در هوایم بود باز میکردمش اگر از سر "آسه" میرفتم و میآمدم و گُربه با این وجود شاخم زد - «آخ...! دکتر نکن...! ببین زخمه...!» ] پانسمان روی سینههای پسر[ من برایش "اتل مَتل" گفتم، باوجودی که "جر زنی" میکرد با وجودی که با "زنِ کُردی" جنگهایش نشد تمام آخر ]بازبین بیت قبل را رد کرد؛ چونکه سواستفاده از زن داشت! خط قرمز کشید بر «جر زن» - بنویسد به جاش «جر همسر»!!![ من سرم میشود چه میگویم؛ همسرم داشت همسرم میشد گرچه گیجم ولی به یادم هست گفته بودم نمیکنم شوهر خاطراتم اگرچه برفکی است هیپنوتیزمم نکن به یادم هست سردمان بود، قهوه بود و قَدَم/زدنِ "بیخود" از قضا و قدر ]باز هم منتقد دهان وا کرد...[ بنده تسلیم میشوم باشد «بیخبر» بهتر است از «بیخود»؛ تو ولی دست توی شعر نبر فلسفه بافتم برای خودم از تمام علایقم گفتم گفتم و او که سر تکان می داد، داد از اتفاق تازه خبر درّهای انتهای راهم بود؛ که نفهمیده بودمش؛ گرچه - موج میزد درون چشمانش عشق مثل چراغهای خطر ]شاعر اینجا دوباره میخندد[ عشق مثل غذای مسموم است میخوری ابتدا و میفهمی اثرش را دوساعت دیگر 24مرداد 88 شیطان که فاتحانه بهجای خدا نشست اول کمر به کشتن هرچه فرشته بست جای خدا نشسته و تاجی به سر گذاشت خنجر به مشت و قبضهی قدارهای به دست سردابهای به نام جهان آفرید و بست - راه عبور را و پر و بالمان شکست بست و شکست و شاخه دوباره جوانه زد بر ریشههای مانده در این ارتفاع پست □ بر قامت بلند درختان تبر زدن یعنی زبان سرخ سزاوار آتش است... امید نقوی/مهرماه 88 نگاهی به کتاب «سمت سرازیر پایتخت» اثر: احسان قدیمی از فروردین امسال که کتاب دوست و رفیق گرمابه و گلستانم "احسان قدیمی" با عنوان "سمت سرازیر پایتخت" به زیور طبع آراسته شده و بهدستم رسید؛ تا هماکنون که نزدیک به شش ماه از آن تاریخ میگذرد، همواره نوشتن نقد و نظری بر آن؛ به رسم قدردانی؛ یکی از دغدغه های کاریام بوده است؛ اما هرگز نتوانستهام قلم بر کاغذ بیاورم. اگرچه مشغلههای بیشمار کاری را میشد به عنوان بهانه تاخیرهای پیدرپی به صاحب اثر ارائه کرد، لیکن خود به خوبی میدانستم که مهمترین دلیل آن احساس تعلّق خاطری بود که به تکتک ابیات این کتاب داشتم. اگر بگویم من و شاعر این کتاب با تکتک کلمات این شعرها در هنگام سرایش و پس از آن زندگی کردهایم، سخنی به گزاف نگفتهام. چه شبها که بر سر تغییر یک کلمه از آن به بحث نشستهایم و چه روزها که بر سر یک معنای دیریاب به شب رسیده است. از اینرو نقد و نظردادن درمورد آن مسلماً بسیار دشوار و مصداق آن حکایت سعدی است که: «یکی از متعلمان را کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت ... باری پسر گفت: آنچنان که در آداب درس من نظری میفرمایی در آداب نفسم نیز تامل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی نماید بر آن مطلع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم. گفت: ای پسر، این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با تو است جز هنر نمی بینم. چشم بداندیش که بر کنده باد عیب نماید هنرش در نظر ور هنری داری و هفتاد عیب دوست نبیند بجز آن یک هنر» حال ما هم از همین لون است. اما پس از این مقدمه نسبتاً طولانی چند نکتهکه به نظرم میآید: در این قحطسال شعر خوب و کتاب خوب، «سمت سرازیر پایتخت» را به حق میتوان یکی از آثار قابل قبول در زمینه شعر امروز و بسیاری از شعرهای آن را در زمره غزلهای خوب امروز دانست. احسان قدیمی در این مجموعه پا از دایره شعر کلاسیک بیرون گذاشته و وارد فضاهای مدرن و گاهی پستمدرن گردیده است. استفاده از نماد، سعی در ایجاد لایه های معنایی و ایجاد همجواری بین عناصر نامتقارن حکایت از عبور او از فضای کلاسیک دارد. "امّن یجیب و مضطرب از این که بیشما قرص فشارهای روانی شدم خدا" (ص5) یا "درد از ستون پنجم پشتم شروع شد جنگ از چراغ نفتی و کبریت بیخطر" (ص14) یا "از بوق سگ گرفته فقط داد میکشم سیگار تیر و بهمن پنجاه و... هشت سال" (ص16) این شعرها در وحلهی نخست ممکن است برای مخاطبانی که به غزل کلاسیک و نوکلاسیک عادت کردهاند، بعضاً نامفهوم و یا نامنسجم به نظر بیاید؛ اما با کمی تامل بیشتر به خوبی میتوان با آنها ارتباط برقرار کرد. این مطلب را به طور قطع میتوانم بیان کنم که این شعرها از آن دستهای نیست که نه شاعر میداند چه گفته است و نه خواننده میداند چه میخواند. شعرهای این مجموعه اگرچه دارای دایره تأویل گستردهتری نسبت به اشعار کلاسیک هستند و دست مخاطب را برای انتخاب معنی مناسب بازتر میگذارند اما در دام معناگریزی نیفتاده است. برای هر واژه و هر بیتی در این شعرها در بستر روایت اثر میتوان جایگاه و معنایی مناسب یافت که این معنی از مخاطبی به مخاطب دیگر میتواند متغیر باشد. در عباراتی مانند: "بالا بیاورید مرا از شکاف در" (ص 14) یا "گیسو رها نمیکند این کوچه بی شما" (ص 5) یا "سر نیزه راس ساعت رومیزیام شکست" (ص 21) در آثاری از این دست ارزشها جنبه عام خود را از دست دادهاند و در سطح موقعیتها و افراد خصوصی شدهاند. "بابا سلام، نوکرتم... بی حیا شدم" (ص18) گفتگوها بعضاً در ذهن شخصیت شکل میگیرد و زمان با استفاده از تکنیکجریان سیال ذهن یا بازگشتنهای زمانی از حالت خطی خارج میگردد. اینگونه شعرها نیاز به کمی تعمق در مباحث روانکاوانه و روانشناسانه دارد. در این شعر شخصیت که گاهی فردی روانپریش یا پارانویا است استنباط های ذهنی خود را در شعر به مخاطب منتقل میکند. شعر از زبان این فرد روانپریش یا دارای ذهن مشوش روایت شده یا گاهی بیان هزیاناتی در حالت تب، مستی و... است که پریشانی آنها جزئی ناگزیر از شعر و کاملاً طبیعی است. در اینگونه شعرهای احسان قدیمی اغلب کلیدواژهای در انتهای شعر مساله را برای ما روشن میکند کلید واژههایی مانند: "سرگیجه ام گرفته سرم درد می کند/ دکتر پدر نیامده امروزم از سفر/این تخت لعنتی / تب و..." در شعرقمقمهی خالی پدر که کاملاً مشکل پریشانی در ابیات قبل را حل کرده است. یا "بیچاره باز تخت مرا با طناب بست" در شعر آرم روی ماشه یا "روانیه بهخدا/ پسرم قرصتو بخور" در شعر تا چکمههای صورتیات. اما در جواب دوستانی که به آشفتگی در ابیات اشاره داشتهاند نکته دیگری نیز لازم به گفتن است و آن اینکه: این نوع شعر را نمیتوان بصورت بیت به بیت خوانده و برداشت کاملی از هر بیت آن داشت. در این نوع شعر واحد شعری از بیت به اثر تغییر یافته است. اگر در شعر حضرت حافظ مطلب در یک بیت شروع و در همان بیت هم تکمیل شده و به سر انجام میرسید امروز دیگر الزاماً نباید از شاعر این انتظار را داشت. در شعر احسان قدیمی روایت از جایی شروع میشود و پیش میرود و در انتها با یک پایانبندی بسته یا باز به انتها می رسد. این کل اثر است که حس یا مفهومی را منتقل میکند؛ که این حس یا مفهوم میتواند از مخاطبی تا مخاطبی دیگر متغیر باشد. آنچه منتقدان به عنوان "تداعی نامنسجم" بدان اشاره میکنند میتواند در این بررسی مورد نظر قرار گیرد. در این تداعی نامنسجم مفاهیم بصورت تکه تکه شده در کل شعر در اختیار مخاطب قرار میگیرد؛ و آنگاه شعر بصورت کلی مفهوم مورد نظر شاعر را منتقل مینماید. مورد دیگری که در این کتاب مورد پسند بنده است و بعضاً مورد اعتراض واقع میشود وجود روایتی موازی در کنار روایت اصلی شعر است که در وهلهی نخست باعث پریشانی ذهن کلاسیک میشود. این روایتها یا شبهروایتها گاهی به طور مستقیم و در کلمات و مصرعهایی مستقل وارد اثر میشوند. مانند: "تا تیر برق سر به هوایی که عاشق است تا تیر و قلب و اول اسمی شبیه ما" (ص 5) یا "لیوان آب، شاخه ی نرگس، مرا ببوس... طرحی که مانده بین تو و دستهای مرد" (ص10) و گاهی بهوسیله گسترش دایره معنایی در سطح واژه، عبارت یا مصراع. مانند: "با بوی استخوانی دستان عاشقش تا گریهای که بغض مرا باز میکند" (ص12) در میان این روایتها بعضاً میتوان رد پای ماجرایی رمانتیک و عاشقانه را هم تشخیص داد و رصد کرد. حضور پررنگ "زن" درنقشهای مختلفی مانند: مادر، زن، بانو، دختر، خواهر و... در قاطبهی اشعار احسان قدیمی نیز میتواند در همین راستا مورد بررسی قرار گیرد.این مطلب را حتّی در نحوه نگارش عنوان مجموعه به خوبی میتوان مشاهده کرد. در اینمیان تکیه بر روی "مادر" در کتاب سمت سرازیر پایتخت بسیار جالب توجه است. کلمه "مادر" در مجموع 32 غزل احسان قدیمی15 بار تکرار شده است که حکایت از توجه شاعر به نقش مادر دارد (جالب آنکه این کلمات؛ یعنی: مادر، زن، دختر، خانم، بانو و خواهر در مجموع ٣٢ بار در اشعار وی استفاده شده است. یعنی درست به تعداد شعرهای این مجموعه) از این جمله است: "سرما دوباره با ننه سرما شروع شد با قصههای مادرم و پول خردها" (ص5) یا "مادر کوزت، بشور و بساب و بزایمت هی رخت چرکمرده و بویی که بیشتر"(ص14) و... در پایان لازم به گفتن است که این مباحث نباید شاعر را از تلاش بیشتر در کارهای بعدی باز دارد. احسان قدیمی میتواند استحکام زبان و دایره واژگان خود را افزایش دهد و با استفاده از اوزان متفاوت با ایجاد فضاهای متنوعتر در شعرها مخاطبان را بیش از پیش با خود همراه نماید. این کتاب به طور کلی دو اشکال عمده نیز داشت که مسلماً باید در چاپهای بعدی جبران گردد. یکی نداشتن تاریخ در ذیل شعرها است؛ که باعث شده خواننده نتواند سیر تطور شعری شاعر را دریابد. که اگر این مساله نبود شاید کتاب به نظر تعداد بیشتری از دوستان دلپذیرتر میآمد؛ و دیگر اشکال کلی هم نداشتن فهرست است که خواننده را در یافتن شعر مورد نظرش دچار مشکل مینماید. امید است احسان عزیز بتواند در مجموعه بعدی خود کاری بیش از پیش موفق را ارائه دهد. «حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد» امید نقوی/شهریار/مهر88 پ. م: جهت استحضار دوستان عرض کنم نقدهای دیگری نیزبر این مجموعه منتشر شده است؛ که از جمله آنهاست: پوشــــاند تــو را در مـن و پــاشــــاند منم را با توجه به حال و هوای افسرده همه دوستان در این روزها و نبود حس و حال سرودن شعر جدید نزد بنده؛ بد نیست یک شعر عاشقانه قدیمی بخوانید. شاید کمی از تلخی این روزها کاسته شود. بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم امید نقوی/ آذر 86
(فرستادن مطلب به شبکه های اجتماعی)

(فرستادن مطلب به شبکه های اجتماعی)

(فرستادن مطلب به شبکه های اجتماعی)
(فرستادن مطلب به شبکه های اجتماعی)
(فرستادن مطلب به شبکه های اجتماعی)

(فرستادن مطلب به شبکه های اجتماعی)
از مــــن کـــه تهـــی کـــرد غزل پیرهــنم را
می خـواست که آتـش بزند عشق به جـانم
می خـواسـت بـگیــرد جـلــوی یـخ زدنــم را
می خـواست پـر از رود کنـد ســاحل ســردِ
دریـــاچـه ی مـــردابـی ِ لای و لـــجــنــم را
امـّــا تـو نـــه... تــو، نـــه... تــو نبـــودی
جـز پیــچک پــوشـــــانده تــن نــــارونــم را
حیف از من و حیف از تو که نشنیدی و دیدی
ایـن خرد شـدن در خـود و ویـران شدنـم را
افسوس...غلط بود غزل هرچه که می گفت
افسوس... نـبـود آنـچـه کـه نـامیـد زنـم را
(فرستادن مطلب به شبکه های اجتماعی)
بیا دوباره در اینباره اشتباه کنیم
من و تو ایم که تنها گناهمان عشق است
عجب گناه قشنگی، بیا گناه کنیم
تمام دفترمان را غزل غزل با عشق
کنار نامه ی اعمالمان سیاه کنیم
من و تویی که چنان مثل شیشه شفّافیم
که روشن است اگر توی سینه آه کنیم
عزیز من! به زمین و زمانه مدیونیم
اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم
بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا
بساط یک غزل تازه روبه راه کنیم
برای رویش یک شعر عاشقانه ی محض
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم
(فرستادن مطلب به شبکه های اجتماعی)
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت
٢:٥٩ ب.ظ توسط امید نقوی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۱ساعت
۱۱:۳٤ ق.ظ توسط امید نقوی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٥ساعت
۱٠:۳٦ ق.ظ توسط امید نقوی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت
۱٠:٢٢ ق.ظ توسط امید نقوی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٦ساعت
٤:٤٤ ب.ظ توسط امید نقوی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱۱ساعت
٧:٥٧ ب.ظ توسط امید نقوی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٥ساعت
۱٢:۱٦ ب.ظ توسط امید نقوی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٤ساعت
٤:٤٤ ب.ظ توسط امید نقوی نظرات () |

