کارون خزیده در تن یک شهر ِ پابه‌ماه

اینجا سه‌دخترند... سه محکوم بی گناه

اینجا که سایه‌های سیاه چهار شیر

احساس می‌شود به سر ِ هر «به‌سرسیاه»

 

بردار ساک کوچک خود را فرار کن

در گرگ‌وگرگِ چاکِ خیابان بزن به راه

صبح ِ سپیده...

- «مادر خود را هلاک کن.»

فردا ببر به دامن این گرگها پناه

 

یا با خودت بساز و عروس چهارم ِ

آن پیر بدقواره‌ی شل باش، شامگاه

 

اصلاً چه فرق می‌کند؟! اینجا همیشه تو

آنگونه سربزیری و ساکت که یک گیاه

 

این راه سوم است. بیا تا پل سفید

کارون که عاشقانه تو را می‌کند نگاه...

امواج می‌برند تو را تا خلیج فارس

در بستری از آب؛ در آغوش اشتباه.

 

در چار راه در پی ِ یک شام ِ تازه‌ای

تا هر چهار شیر بیفتند توی چاه

 

تا مرگ در محاصره‌ی میله ها بمان

امّا برای هیچ خودت را نکن تباه

 

                   (امید نقوی/فروردین 1389)