عشق مثل چراغ‌های خطر

.

اول مهر، اول آبان، یا که حتی اواسط آذر؟!

شاید ... امّا چرا به یادم هست چشم‌های مقابلم شد تَر

گیج و سردرگم و پریشان و... سال هشتاد و پنج، شاید شش...!

- «دکتر او گریه کرد جان شما؛ دکتر او گفت می‌شود پرپر»

 

]شاعر این‌جای شعر می‌خندد[

به شما چه که خنده‌اش عصبی است؟!

به شما چه که او خودش حتی خنده‌اش را نمی‌کند باور؟!

]منتقد خط کشید بر این بیت[

- «خط سیر روایتش گم شد.»

گور بابای هرچه منتقد است خط بکش...خط بکش...بکش...بهتر

 

من برایش بهانه‌ای بودم که سرِ زخمِ کهنه باز شود

فکر پرواز در هوایم بود باز می‌کردمش اگر از سر

"آسه"می‌رفتم و می‌آمدم و گُربه با این وجود شاخم زد

- «آخ...! دکتر نکن...! ببین زخمه...!»

] پانسمان روی سینه‌های پسر[

من برایش "اتل مَتل" گفتم، باوجودی که "جر زنی" می‌کرد

با وجودی که با "زنِ کُردی" جنگ‌هایش نشد تمام آخر

 

]بازبین بیت قبل را رد کرد؛ چون‌که سواستفاده از زن داشت!

خط قرمز کشید بر «جر زن»

- بنویسد به جاش «جر همسر»!!![

 

من سرم می‌شود چه می‌گویم؛ همسرم داشت هم‌سرم می‌شد

گرچه گیجم ولی به یادم هست گفته بودم نمی‌کنم شوهر

خاطراتم اگرچه برفکی است هیپنوتیزمم نکن به یادم هست

سردمان بود، قهوه بود و ق‌َدَم/زدنِ "بی‌خود" از قضا و قدر

 

]باز هم منتقد دهان وا کرد...[ بنده تسلیم می‌شوم باشد

«بی‌خبر» بهتر است از «بی‌خود»؛ تو ولی دست توی شعر نبر

 

فلسفه بافتم برای خودم از تمام علایقم گفتم

گفتم و او که سر تکان می داد، داد از اتفاق تازه خبر

درّه‌ای انتهای راهم بود؛ که نفهمیده بودمش؛ گرچه -

موج می‌زد درون چشمانش عشق مثل چراغ‌های خطر

]شاعر این‌جا دوباره می‌خندد[ عشق مثل غذای مسموم است

می‌خوری ابتدا و می‌فهمی اثرش را دوساعت دیگر


         24مرداد 88

/ 48 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نورالله وثوق

شمار دعوت می کنم به سیر چمنستان http://norollahwosuq.blogfa.com/ .................... ویروس هوس بپایت عمرخودراخاک کردیم برایت سینه هاراچاک کردیم به وبلاکِ صفایِ ما نگاهی که ویروس ِ هوس راپاک کردیم ---------------------- نورالله وثوق

مهرنوش

ماشالا که رفیقمون چه رشدی کردی تو شعر . احسنت داره حاجی .(‌نظر تخصصی بمونه برا وقتی شب نبود و مغز تعطیل نبود !)

محمد هادی حسینی جهان آبادی

سلام بروزم با: "گندم ات را کار و جو ای برزگر!" ______________________________________________________ دوستان ار پسندتان آمد لطف را در به روم باز کنید سر به این وب نگار هم بزنید مطلبی نیز سرفراز کنید

مائده

درود من بزرگ ترین اشتباه خدا در دو قرن اخیرم ..... دعوتید به شی نشینی چشم هایم

پریا

شعرجالبی بود. پایان خیلی قشنگی داشت اما خوب به قول خودتان خط سیرش... من گم شدم توی شعر! دنبال زن بودم رسیدم به پسرک... فکر می کردم راوی مرد است اما یک جاهایی حس کردم زن شد... همه این ها البته بعد از خواندن اولین بار است... شاید دوباره خواندن کمک کند. خوشحال ام در هر حال که بعد از مدت ها شعری خواندم اینجا

مرسده

سلام ممنون از دعوووت.. شعر متفاوتی بودد لذت بردم

دنیا

قشنگ می نویسی هااااااااااااااااااااا!

سمیه

سلام...سال نو مبارک.از آشنایی با وبلاگ شما بسیار خرسندم.خوشحال میشم به وبلاگ من هم سری بزنید.................................[گل]............