شعری در حوالی اهواز

کارون خزیده در تن یک شهر ِ پابه‌ماه

اینجا سه‌دخترند... سه محکوم بی گناه

اینجا که سایه‌های سیاه چهار شیر

احساس می‌شود به سر ِ هر «به‌سرسیاه»

 

بردار ساک کوچک خود را فرار کن

در گرگ‌وگرگِ چاکِ خیابان بزن به راه

صبح ِ سپیده...

- «مادر خود را هلاک کن.»

فردا ببر به دامن این گرگها پناه

 

یا با خودت بساز و عروس چهارم ِ

آن پیر بدقواره‌ی شل باش، شامگاه

 

اصلاً چه فرق می‌کند؟! اینجا همیشه تو

آنگونه سربزیری و ساکت که یک گیاه

 

این راه سوم است. بیا تا پل سفید

کارون که عاشقانه تو را می‌کند نگاه...

امواج می‌برند تو را تا خلیج فارس

در بستری از آب؛ در آغوش اشتباه.

 

در چار راه در پی ِ یک شام ِ تازه‌ای

تا هر چهار شیر بیفتند توی چاه

 

تا مرگ در محاصره‌ی میله ها بمان

امّا برای هیچ خودت را نکن تباه

 

                   (امید نقوی/فروردین 1389)

/ 89 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پنجره های نیمه باز (رحیمی)

سلام ما نیز دلتنگ شما و دوستان جانی هستیم گه گاه سری بزنید پژوهشگاه . بنده سه شنبه ها عصر معمولا هستم این هفته هم که مراسم دکتر حق شناس در پژوهشگاه است بیایید خوب است [گل]

213

سلام شعر زیبایی بود اقای نقوی درود بر شما و عشق و رحمت الهی بر شما باد

سارا

سلام امید عزیر در این روزهای تلخ به روز کردم منتظر حضورت هستم موفق باشی و همیشه شاعر

امیر حسین ضیائیان مفید

سلام به شما دوست عزیز و شاعر.... و همراه همیشگی از شما دعوت میکنم... با ترانه ای قدیمی به روزم...... و مثل همیشه منتظر نظر و راهنمایی شما هستم... با ترانه ای به عنوان ( مامان بابای من کیه؟؟!!!) بی صبرانه منتظر نگاه ارزشمندتون هستم [گل]

سورین چاقمی

سرگردانی های یک تمبر پستی به روز است با: یک زخم: از آدمهای اطراف قطره های خون: از خودم که این اطرافم و از کسی که خواست هیچ چیز برایش ننویسیم و نشد دردی که شاید به عصب برسد: یک داستان کاملا" نقد خور!! تقدیم به تمام روزهای اردیبهشت منتظرم با احترام سورین چاقمی

نیک یار

سلام امید جان پویایی با سحر صدای شهرام ناظری و یادی از چاووش 8 به روز است.

محمدقائدی

سلام دوست با مرثيه اي براي كتاب يادي از رفتگان عرصه ي هنر و ادب... نوشتاري كوتاه راجع به نسبي بودن و... يك شعر به روزم و چشم به راه

دانیال رفیعی

برس به داد من ای بی وفا نگار و ببین دلم شکسته و من گشته ام بسی غمگین ز بی وفاییت ای مه جبین کنم شکوه شکایتت بکنم من از این غم سنگین به روز عدل چو حاضر شوم به محضر دوست بیان کنم غم و آهی کشم ز قلب حزین چو دیدمت به میان نگاه مردم شهر دل از دلت ببریدم....شدم بسی بدبین و من ندارم امیدی به تو که چون آتش بسوختی دل لامذهبم.....بدارم کین ز زلف مشکی و آن چشم چون ستاره ی شب ز دست هایت و آن جامه های عطر آگین به یاد خود تو بیار آن دمی که تیر نگاه درید چشمم و من خوردم از خم زرین کنون تویی که شکستی به سنگ ظلم و جفات دلم و شیشه ی میخانه را.تو ای بی دین سلام. سری به من هم بزنید. خوشحال میشم شعر هام رو نقد کنید.