نقد مجموعه شعر «تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض» از امید صباغ نو

مجموعه شعر «تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض» توسط انتشارات فصل پنجم منتشر شده است. این کتاب دومین مجموعه‌ی شعر امید صباغ نو است که در سال 1389 به بازار کتاب عرضه شد و در سال 1390 به چاپ دوّم رسید.  مجموعه دارای 38 غزل بدون تاریخ است که گویا در سالهای 1387 تا 1389 سروده شده‌اند. این شاعر جوان تبریزی در دو مجموعه‌ی خودش شعرهایی دارد که از شاعری توانمند خبر می دهند. به عنوان نمونه شعر سوّم  مجموعه را با هم می‌خوانیم:

 

«بخت هرزه!»

 ابر همدرد غصّه‌هایم شد، خواب دیدم، کبوترم ترسید!

 نفسِ آفتاب بند آمد، خــــون تمامِ ملافه را رقصید

 

پای شیطان کشیده شد به وسط، هیبتم روی جانماز افتاد

مُهره‌ی مار مُهر او را خورد، قطره اشکی به دامنم بارید

 

طرحِ شرقی‌ترین غزل‌بانو، روی دستان مردِ نامحرم

"عاشقانه" به من خیانت شد، در سکوتی پر از تب تردید!

 

دسته‌اش را برید این چاقو، بغلش کرد و بوسه باران شد...

بعد با لهجه‌ای غریبانه، به من و بخت هرزه‌ام خندید

 

با صدای نفس نفس زدنش، نفسم پشت لحظه‌ها یخ زد

زنم از بس شنید و گریه نکرد، گاو تنهای قصّه‌اش زایید!

 

ترسِ شومِ کبوترم تا ریخت، هیبتم پای مرگ حاضر شد

پشت تکرارِ "دوستت دارم"، عرقِ شرم بر تنش خشکید

 

سقفی از یک طناب آویزان، گردنم بین حلقه ظاهر شد

امشب از او خبر نبود انگار، پایم از روی صندلی لغزید

 

 شعر زیبایی است. شعری که حرف نمی‌زند، شعار نمی‌دهد بلکه به تصویر می‌کشد، نشان می‌دهد. یک شعر رمزآلود و چند لایه که با یک بار خواندن تمام نمی‌شود.

شعر خوب شروع شده است، مصراع نخست با نشان دادن تصویر "ابر" و استفاده از سمبل "کبوتر" خواننده را به ادامه‌ی شعر جلب می‌کند. تصویرهایی مانند تصویر بیت 5 و هنجارگریزی «سقفی از یک طناب آویزان» در بیت 7، ارسال مثل بیت 4 و توجّه فلسفی و عرفانی به مسأله‌ی عشق و خیانت از نکات مثبت شعر است.

 غزل از انسجام و پیوستگی خوبی برخوردار است. دُورِمنطقیِ شاعرانه‌ای دارد. هر بیت ساز خودش را نمی‌زند. زبان از ابتدا تا انتها یک‌دست و روان است. فراز و فرود در آن کمتر دیده می‌شود. حشو نابجا ندارد. و این‌ها همه یعنی ما با شاعری روبرو هستیم که می‌تواند شعر قدرتمند بسراید. امّا بسیاری از شعرهای این مجموعه منتقد را برای ادامه دادن این تمجیدها یاری نمی‌کنند.

 

با نگاهی به تک تک اشعار کتاب نکاتی به نظر می‌رسد که لازم است به آن‌ها اشاره شود.

1- بسیاری از اشعار مجموعه، به ویژه آن‌ها که دارای ردیف هستند، به شدت گرفتار ردیف و قافیه شده‌اند. در این اشعار قافیه شعر را به دنبال خود کشانده و باعث پراکنده‌گویی و از بین رفتن انسجام ساختاری شعر هم در سطح عمودی و هم در سطح افقی شده. بدین معنا که بعضاً نه تنها ابیات مستقل از هم‌اند و هر کدام ساز خودشان را می‌زنند، بلکه حتّی مصراع اول و دوم بعضی از ابیات ربطی به هم ندارند.

به عنوان مثال در غزل صفحه‌ی 38 با مطلع: «درون شعر فراز و نشیب ممنوع است/ و حرف‌های عجیب و غریب ممنوع است» هیچ‌کدام از بیت‌ها ربطی به بیت دیگر ندارد.

همینطور تا حدود زیادی در غزل صفحه‌ی 43 با مطلع:

«گاه آدم وسط شک و یقین می‌افتد / روی پیشانی‌اش از دلهره چین می‌افتد»

کلّ ابیات غزل صفحه‌ی 51 با مطلع:

حاضرم ابر پُرم گریه ببارد به خدا/ هر بلایی که سرم خواست بیارد به خدا»

یا غزل صفحه‌ی 54 با نام «تاریخ بی حضور تو» شعری با وزن دوری است که در آن نه تنها بعضاً دو مصراع به هم ربط ندارد بلکه حتّی گاهی دوپاره‌ی یک مصراع هیچ ارتباطی با هم ندارند:

«1- بی‌اختیار دست به حسّ تو می برم، با یاد حرف‌های تو آهنگ می‌زنم

اینجا کسی به عشق توجّه نمی‌کند، با اینکه ضجّه‌های هماهنگ می‌زنم

2- من دوره‌گرد بی‌رمق شهر سنگی‌ام، دیوانه‌ام درست، ولی سهم من چه شد

بر صورتم که وعده‌ی صد بوسه داده‌ای، بی هیچ ترس و واهمه‌ای چنگ می‌زنم»

 

در پایان بحث انسجام و پیوستگی، 4 بیت نخست غزل صفحه‌ی 56 را هم باهم بخوانیم:

«1- خانه در حسرتت ای ماه همیشه ابریست/ دوری از تو به خدا تجربه‌ی خوبی نیست

2- "عشق" پیچیده‌ترین کشف بشر در "هیچ" است/ راستی، فلسفه‌ی عشق نمی‌دانی چیست؟

3- هر کسی عشق تو را در غزلم حس کرده / آفرین گفته و داده‌است به چشمانت بیست

4- چارراه دل من از سه طرف مسدود است / رد شو، مانند همه پشت ترافیک نایست…»

در بیت اوّل صحبت از ابری بودن خانه است و تجربه‌ی بدِ دوری. (گرچه ربط ماه با ابری بودن خانه خودش هم به اندازه‌ی کافی ضعیف هست.) در بیت دوّم بحث از فلسفه‌ی عشق است. ناگهان در بیت سوّم بحث آفرین گفتن و بیست دادن می‌شود. در بیت چهارم بحث مسدودی و ترافیک است. (گرچه مفهوم و ربط مصراع اول و دوم بیت 4 خود جای تأمّل دارد.) و این «فراز و نشیب‌ها» که در شعر ممنوع است، پیوستگی مضمون را از میان برده...

 

2- شعاری بودن بسیاری از شعرها از اشکالات عمده‌ی دیگر کتاب است. در بسیاری از شعرها شاعر به جای تصویرسازی، خیال‌پردازی، آشنایی‌زدایی و استفاده از سمبل و استعاره از صریح‌ترین شکلِ بیان استفاده کرده و به این صورت از حرکت بر محور جانشینی که مهمترین عامل شعرآفرین به شمار می‌آید بازمانده است.

به عنوان مثال شعر صفحه‌ی 22 که پر از شعار است:

1- تیتر درشت روزنامه خشک و خالی:

«دنیا شده درگیر در بحران مالی» …

5- بحران / مدرنیته/ خطر / آژیر قرمز!

سرگیجه از چیزی به نام ابتذالی …

7- بازار رپ داغ است و حرّاج تن و دل

شهوت، بوتیک‌های جهان را در خیالی - …

یا در غزل صفحه‌ی 30 بیت 5:

 «شبی که افتخار عشق ناب تو نصیبم شد / به بازار تمام شاعران گویا رکود آمد»

در غزل شعاری صفحه‌ی 31 با مطلع:

 «در ذهن مردم خشکسالی شد غزل خشکید / روی لب زنبورها طعم عسل خشکید!»

در غزل صفحه‌ی 35:

« 1- سرم را می‌نهم بر بالش و کابوس می‌بینم / خودم را آدمی در عهد دقیانوس می‌بینم

 2- تمام شهر می‌سوزد درون آتش عصیان / و من این ماجرا را واضح و ملموس می‌بینم» …

و این شعارزدگی در تمام ابیات ادامه دارد. تا آنجا که در بیت 6 به اوج می‌رسد:

« 6- همین که می‌رسد یخ می‌زند شبنامه‌ی آتش / وَ مردم را خوش و طاغوت را مأیوس می‌بینم» الخ

غزل صفحه‌ی 40 با مطلع: «چه زیبا می‌شود شب‌های من وقتی که می‌خندی…»

غزل صفحه‌ی 43 با مطلع: «گاه آدم وسط شک و یقین می‌افتد»

یا غزل صفحه‌ی 49 به مطلع: این روزها مطابق عادت گرفته‌ام/ مانند یک مجسّمه حالت گرفته‌ام!»

 

3- در بعضی ابیات تسلّط شاعر به زبان کافی نیست. به همین جهت مجبور به استفاده از کلمات نابه‌هنجار، ناسازگار، اضافی یا نامتناسب با کل شعر می‌شود.

 مثلاً گفتنِ "عکس داشت به شاعر دروغ می‌خندید" به جای "به دروغ" یا دروغی" ص 27.

یا در مطلع غزل صفحه‌ی 32: «آفتاب از کجا در آمده است، این که حوّا هوای آدم کرد» "این" در «این که» اضافی است.

در ص36 «نیایی تا همیشه تا ابد کابوس می‌بینم» تا همیشه همان تا ابد است.

یا در بیت آخر غزل صفحه‌ی 40:

«من و تو در خیال ما شدن خوشبخت خوشبختیم / چه می‌شد تا همیشه، تا ابد بر من بپیوندی» همانطور که در مثال قبل گفته شد اولاً "تا همیشه" همان "تا ابد" است. دوماً «تا ابد بر من بپیوندی» تناسبی با زبان شعر در ابیات دیگر ندارد.

یا در مصراع آخر غزل صفحه‌ی 42 "تو را ببینمت" حشو است.

"وحشت گرفتن" در ص 49 مخالف قیاس است:

 «در قلب تو همیشه حکومت نظامی است / از این نگاه یخ زده وحشت گرفته‌ام»

"عینهو" در ص 68: «از اعتیاد تو شده‌ام عینهو جسد» نامتناسب است.

یا مثلاً در غزل صفحه‌ی 56 با مطلع:

«خانه در حسرتت ای ماه، همیشه ابریست / دوری از تو به خدا تجربه‌ی خوبی نیست»

«بیش نزیست» در مصراع آخر با باقی شعر ناسازگاری زبانی دارد:

«بعد فهمید که ماه، عاشق خورشید شده / خشک شد اشکش امّا دو سه شب بیش نزیست!

 

4- همانطور که در مثال بالا مشخّص است در ص56 مصراع: «بعد فهمید که ماه عاشق خورشید شده» عینِ واژه‌ی «عاشق» از تقطیع خارج شده و اشکال وزنی به وجود آورده است.

 

5- در صفحه‌ی 53، شاعر مصراع «پدر عشق بسوزد… که در آمد پدرم» را در خلال شعر خود آورده و در پانویس اشاره کرده است که: «استاد شهریار هم مصراعی با این مضمون دارد.» در حالی که تشابه این دو مصراع مضمونی نیست، بلکه مصراع استاد شهریار عیناً تکرار شده و شاعر باید بیت استاد شهریار را در پانویس می‌آورد.

6- در شعر فارسی اصل بر این است که حرف واو بصورت صدای کوتاه اُ خوانده می‌شود، لذا قراردادن فتحه بر بالای آن، هنگامی که می‌خواهیم « وَ » خوانده شود می‌تواند به درست خوانی شعر کمک کند و اشکالی ندارد. (همانطور که در ص 38 انجام شده.) امّا گذاشتن ضمّه بر روی واو در هنگامی که مطابق معمول اُ خوانده می‌شود نه تنها مفهوم صدای کوتاه را افاده نمی‌کند بلکه کاملاً اشتباه است و خوانش را دچار اشکال می‌کند. مثلاً در ص 40 «من وُ تو» و در ص 41 «خسته باش وُ من» باید بدون ضمّه نوشته می‌شدند.

7- هر جا که شاعر از قطب استعاری زبان استفاده کرده و دست به قاعده‌کاهی زده زیبایی آفرینی کرده است.

"راه افتادن ریل‌ها در زیر قطار" در ص11.

 یا در صفحه‌ی 16 طنز زیبایِ بیتِ:

 «باید دچار یک تحوّل می‌شدم، ناچار / با دکمه‌ی پیراهن تاریخ ور رفتم.»

یا در شعر صفحه‌17: «در خیابان روزمرّگی‌ام دوره گردم، شبیه فرفره‌ها»

 در ص 28: «هرگز به گوش هیچ قطاری نمی‌رسد / بغض غزل شکسته‌ی من روی ریل داغ...»

 در شعر صفحه‌ی 37: «گرفته جنگل تنهایی‌ام را درد در آغوش» یا عبارت «اسکیموی شرقی» در ادامه‌ی همین شعر.

یا بیت زیبای پایانی صفحه‌ی 55 که نام مجموعه نیز از آن گرفته شده است:

«تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض، سال هزار و چند که فرقی نمی‌کند

اینجا اتاق آبی و ساعت تهِ غروب، دارم به چشم‌های تو تک زنگ می‌زنم.»

 

8- در پایان، برای حسن ختام، شعر زیبای دیگری از این مجموعه را با هم می‌خوانیم. شعری چندمعنایی، با ابهامی دلنشین، دارای خیال‌پردازی و هنجارگریزیِ زیبا در بیت‌های 4 و 8 و استفاده‌ی خوب از زبان در بیت ماقبل آخر، که در مجموع لذّت خواندن یک شعر خوب را به خواننده می‌‌دهد:

 

«سادیسم!»

بلوغ شرقیِ مردی شکسته در تبعید

صدای فندک و بعدش شروع فکر پلید

 

تمام باورش انگار پشت هم می‌سوخت

میان پُک زدن لحظه‌های پُر تردید!

 

چراغ چندُمِ شهری که مُرده مال من است؟

-سوال کرد و جوابی که تا ابد نشنید –

 *

 تماس با یکی از مُردگان آن ورِ خط

زنی که خودکشی‌اش کرده اند /فعل بعید!

 

"سادیسم" چیز عجیبیست، آرزو می کرد :

کسی به صورت دنیا اسید می پاشید!

 

و تیغ خط خطی اش کرد/شب، رگش را زد!

دوید پشت سرِ سایه اش، به او نرسید

 

نوشت مُهره‌ی خوبی نبوده‌ام هرگز

فرار می‌کنم از صفحه‌ی سیاه و سفید!

 *

 هنوز‌، آتش سیگارِ خسته روی لبش

زنی که آن ورِ خط مُرده بود...جیغ کشید!

 

وَ باز اَشهَدُ اَن لا/به لای شعرِسکوت

به یادِ خاطره هایی که .../ داشت می لرزید

 

به قاب عکس خودش خیره شد کسی که نبود

وَ عکس داشت به شاعردروغ می‌خندید!

 

نقد مجموعه: امید نقوی/ مرداد ماه 1391

/ 17 نظر / 121 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ری را جویباری

سلام دوست عزیز... *** این کار با اینکه کمیتش این همه می لنگد بدون هیچ ویرایش و بازنگری بعد از نوشتن در محیط مجازی قرار گرفت. حسی مثل خوردن آلوچه های ترش و کال قلقلکم...

دالکاف

منم یک سایه ی اصیل بدون آفتاب...! درود... دوست گرامی به دنیای من دعوتید.

ری را جویباری

سلام دوست عزیز... نقدهای شما بر کتب مختلف را همیشه پیگیر هستم این همه تلاش بسیار باارزش و قابل تقدیر هست این نکته قابل چشم پوشی نبوده و نیست که شکوفایی و بالندگی در هر هنری با دستان توانمند میسر است دو صدر درود و سپاس فراوان

ری را جویباری

سلام دوست عزیز... با احترام و افتخار لینک شدید. [گل][گل][گل]

پروانه

درود... دست مریزاد...واقعاً یک نقد خوب و بی طرف و عالی رو خوندم. تبریک میگم به خاطر این همه دقت نظر و نکته سنجی، آگاهی و توجهت به نقد امروز قابل ستایشه. پیشنهاد می کنم در یکی از جلساتی که در مورد نقد مطلب می نویسی، چند موضوع مثل "تسلط بر زبان"، "انسجام و پیوستگی" و " ادبیّّت یک اثر" برای کسانی که نقدهات رو می خونن توضیح بدی. سربلند باشی عزیز...[گل]

امید صباغ نو

درود بر امید نقوی عزیز ببخشید که من دیر خدمت رسیدم.تبریز بودم و بعد هم قضایای زلزله و این حرفها! ممنون از نقد جامع و کاملت .استفاده کردم.امیدوارم در فرصت بهتر بتوانم برگردم و کاملتر بخوانمش.برایت آرزوی روزهایی خوب دارم.همواره شاد زی.با مهر

ابوالفضل

سلام در من غزلی امشب دنبال تو می گردد با غزلی دیگر به روزم و منتظر تشریف فرمایی شما (دعوت عمومی) ضمنا در صورت تمایل برای تبادل لینک اطلاع بدید شادیتان همیشگی [گل]

غفاری

سلام برامید عزیز نقد هوشمندانه ونگاه نکته سنج و داوری منصفانه ات مثل همیشه ستودنی است. توفیق روزافزونت را آرزومندم[گل]

فرزاد رفیعیان

سلام استاد بهره بردم دست مریزاد مخلص اعتقادم بر این است اصرار بر تصویرسازی های پیاپی و گاه رمزآلود در زبان شاعر این مجموعه با ذائقه ی مخاطب امروز غزل همخوانی ندارد. پاینده باشید

سحر

سلام آقای نقوی عزیز نقد جالب و منصفانه ای داشتید . آفرین من کتاب آقای صباغ نو رو خونده ام .کتاب غزلهای قوی و قشنگی داره که از همین جا ، من خوندنش رو به همه دوستان اهل ذوق توصیه میکنم. برقرار باشید[گل]